علي الجلابي الهجويري الغزنوي

46

كشف المحجوب ( فارسى )

بود كى هستى وى را نيستى نباشد و نيستى وى را هستى نه يعنى آنچ بيابد مر آن را هركز كم نكند و آنچ كم كند مر آن را هركز نيابد و ديكر * معنيش آن بود كى يافتش را هركز نايافت نباشد و نايافتش را هركز يافت نه يا اثباتى بود بىنفى و يا نفى بود بىاثبات و مراد از جملهء اين عبارات آنست كى تا حال بشريّت * از كسى ساقط شود و شواهد جسمانى از حقّ وى فايت كردد و نسبتش از كلّ منقطع كردد * و يا بشريّت اندر حقّ كسى ظاهر شود و يا تفاريق وى اندر عين خود جمع كردد از خود به خود قيام يابد و صورت اين جز اندر دو پيغامبر عم ظاهر نتوان كرد يكى موسى صلوات اللّه عليه كى اندر وجودش عدم نبود رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي * وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي و ديكر رسول ما صع كى اندر عدمش وجود نبود تا كفتند أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ يكى آرايش خواست و زينت طلب كرد و ديكر را بياراستند و وى را خود خواست نه ، على بن بندار الصيرافى النيسابورى كويد رح التصوّف اسقاط الروية للحقّ ظاهرا و باطنا تصوّف آن بود كى صاحب آن * ظاهرا و باطنا خود را نبيند و جمله حقّ را بيند از آنچ اكر به ظاهر نكرى * بر ظاهر نشان توفيق يا بى چون نكاه كنى معاملت ظاهر اندر جنب توفيق حقّ تعالى به پر پشهء نسنجد به ترك رويت ظاهر بكوئى و اكر به باطن نكرى بر باطن نشان تأييد يا بى چون نكاه كنى معاملت باطن اندر جنب تأييد حقّ به ذرّهء نسنجد به ترك باطن بكوئى جمله مر حقّ را بينى پس همه حقّ را بينى خود را هيچ نبينى ، محمّد بن احمد المقرى رح كويد التصوّف استقامة الاحوال مع الحقّ تصوّف استقامت احوالست با حقّ